مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
289
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بجاى او بنشانيم كه شايد كارهاى ما منظم شود و احوال ما مستقيم گردد . و لكن تو بار ديگر نزد او شو و به او بگو كه ما از احسانهاى پدر او شرم داريم و گرنه مملكت از دست او بيرون كنيم . و ما تاكنون عهود و مواثيق پدر او را نگاه داشتهايم . ولى چون فردا شود ، همگى اسلحه درپوشيم و بدين مكان درآييم و در و ديوار قصر ويران كنيم . اگر آنوقت بيرون آيد و سخن ما گوش دارد ، او را باكى نيست . و اگرنه بقصر اندر شده ، او را بكشيم و مملكت به ديگرى سپاريم . در آن حال ، شماس وزير نزد ملك شد و با وى گفت : اى ملك ، بلهو و لعب مشغول گشته ، پيروى هوى و هوس ميكنى . اين چه كاريست كه تو بخويشتن مىپسندى ؟ كاش ميدانستم ترا كه فريب ميدهد ؟ اگر تو بخويشتن ستم ميكنى ، پس آن علم و حكمت كه در تو ميدانستم ، بكجا شدند ؟ اى كاش ، ميدانستم كيست كه ترا از علم بسوى جهل و از وفا بجفا و از نرمى به سختى برده و سبب چيست كه با آنهمه پذيرفتن كه از من داشتى ، بدينسان اعراض همىكنى ؟ چگونه من ترا سه دفعه پند گفتم و بصواب اشارت كردم ، تو پند ننيوشيدى و مشورت مرا مخالفت كردى ؟ مرا خبر ده كه اين غفلت را سبب چيست و ترا كه فريب داده ؟ اى ملك ، بدان كه اهل مملكت تو معاهده كردهاند كه بر تو داخل شوند و ترا بكشند و مملكت به ديگرى سپارند . آيا تو با ايشان مقاومت توانى كرد و يا اينكه پس از كشته شدن بزنده كردن خويش قادر هستى ؟ اگر چنانچه ترا به دنيا حاجتى هست و زندگانى همىخواهى ، به هوش باش و مملكت را ضبط كن و عذرهاى خويشتن بمردم بنماى كه ايشان همىخواهند كه مملكت از تو بستانند و به ديگرى دهند و قصد مخالفت و عصيان دارند و همىخواهند كه ترا هلاك سازند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .